نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

فرشته کوچولو

آرایشگاه

از وقتی به دنیا اومدم هموز موهام رو کوتاه نکردم آخه مامان عاشق موهای منه و دوست داره موهام بلند بشه ولی چون من از گل سر خوشم نمیاد و اصلا در شونه کردن و بستن موهام همکاری نمیکنم و هوا هم داره کم کم گرم میشه و من هم شدیدا گرمایی هستم مامان مجبور شد با کلی غصه من رو به آرایشگاه ببره. حالا برای اولین بار  در سن 2 سال و 9 ماه و 7 روزگی رفتم آرایشگاه. بابا هم اصلا راضی نبود ولی مامان اون رو قانع کرد ولی گفت باید موهاش رو برام بیاری. خانم آرایشگر هم موهام رو با کش بست و بعد قیچی کرد و داد به مامان. برای اینکه سرم رو تکون ندم خانم آرایشگر گوشی موبایلش رو داد به من تا بازی کنم یه نفر دیگه هم برام خوراکی گرفت. قبل از کوتاهی در حین ...
28 ارديبهشت 1393

نمایشگاه گل

چون من خودم گلم رفتم به سری به دوستای گلم بزنم اگه یه خورده بیشتر مونده بودیم دیگه سنگی نمونده بود که من پرتاپ نکرده باشم!!! ...
26 ارديبهشت 1393

33 ماهگی

من عاشق شمع فوت کردنم و اگه شرایط کیک پختن و خریدن نباشه بالاخره 21 هر ماه مامان باید حتی اگه شده یه کیک یزدی رو شمع یا فشفشه  بزاره تا من فوت کنم. 33 ماهه شدم ویژگی شاخص من تو این ماه سؤالهای زیاد من بود و هست وقتی مامان برام قصه میگه اونقدر وسط حرف مامان سؤال میپرسم که از قصه گفتن پشیمون میشه. و هر کاری که مامان میگه بکن یا نکن با کلی سؤال از طرف من مواجه میشه. مامان :زهرا جان مامان دیگه باید بخوابی زهرا: چرا !!؟؟ مامان: خوب آخه دیگه شب شده ؟؟!! زهرا: چرا شب شده ؟؟!! مامان: چون خورشید خانم رفته پشت کوه و ماه جاش اومده تو آسمون زهرا: چرا رفته؟؟!! مامان: برای اینکه هوا تاریک بشه و ما بتونیم دراز بکشیم و استراحت ک...
24 ارديبهشت 1393

خاله بازی

من خاله بازی رو خیییییییلی دوست دارم. آشپزی میکنم و از مامان و بابا میخوام که مهمون من بشن. بعضی وقتها هم بابا باید نقش پسر من رو بازی کنه. مامان هم یه بشقاب میوه تزئین شده برامون میاره و توی بازی با بابا میخوریم. آشپزخونم رو خیلی دوست دارم. حیف که خونم کوچیکه آخه وقتی با بابا بازی میکنم فقط میتونه سرش رو بیاره تو خونم ... بعضی وقتها هم خانه به دوش میشم ... ...
13 ارديبهشت 1393

چادر

برای گذراندن این روزهای بلند با بابا و مامان میریم پارک و بعد هم برای نماز میریم مسجد منم که چادر سر کردن رو خیییییییلی دوست دارم با چادر میرم. مهمونی هم دوست دارم با چادر برم. این علاقه اونقدر زیاده که توی خونه هم بیشتر وقتها چادر سرمه و با چادر همه جور بازی میکنم. توی این عکس کیفم رو برداشتم و میخوام برم برای مامانم که مثلا الان دخترمه خرید کنم. ...
13 ارديبهشت 1393

روزت مبارک

مامان جونم روز مبارک عاشقتم دخترم این اولین روز مادری هست که تو با اون زبون شیرینت به من تبریک میگی. ممنون عزیزم. ...
31 فروردين 1393

مهد کودک

یکی از تحولات مهم توی 31 ماهگی من این بود که برای اولین بار به مهد کودک رفتم. البته اولین اولین که نمیشه بگی چون یکبار در یکسالگی و یکبار هم در یکسال و نیمگی و یکبار هم در دو سالگی مامان من رو به مهد برد و هر بار وقتی من رو میگذاشت و میرفت آنچنان گریه میکردم که مامانم طاقت نمی آورد و هر بار یکروز بیشتر نرفتم خلاصه بعد از آن سه بار شکست بالاخره در دو سال و نیمگی مامان در مقابل گریه های من کوتاه نیومد خوب من هم بزرگتر شده بودم و زود ساکت میشدم و تنها دو روز اول سخت بود بعد با جایزه ای که مامان گرفت و داد به خانم مربی تا از طرف خودش بده به من همه چی حل شد و من رابطه خوبی با مربی ام پیدا کردم و از روز سوم و چهارم لازم نبود مامان یواشکی از در مهد...
21 فروردين 1393

سفر به زیباکنار

برای گذراندن تعطیلات عید نوروز چند روزی با فاطمه جونم رفتیم شمال کشور شهر قزوین ـ شاهزاده حسین و خوردن صبحانه رسیدن به مقصد که البته من بیشتر راه رو خواب بودم و بعد گشت در محوطه هتل و بعد هم ماسه بازی کنار ساحل این لاله های بهاری خیلی خوشگل بودن سفری کوتاه بود، مختصر و مفید .... دیگه وقت رفتنه ...
12 فروردين 1393

تحویل سال 1393

  طبق روال سالهای قبل برای تحویل سال رفتیم مسجد جمکران و توی راه یه رنگین کمون خیلی خوشگل هم دیدیم یه عالمه با فاطمه جونم توی صحن مسجد بدو بدو کردیم ... و سال 1393 رو با نماز و دعا آغاز کردیم ...
29 اسفند 1392